مؤلف مجهول
64
تاريخ سيستان
و روز عبد المطلب سخن نيارست گفت ، پس گويد آن ابر و مرغان و باد و جن منازعت كردند كه هر يكى گفت او را من شير دهم . پس منادى شنيدند كه هيچكسى شير ندهد مگر آدميان ، پس ايشان نوميد گشتند ، پس بانگ آمد كه طوبى آن را كه او را شير دهد ، تا ايزد تعالى و تقدّس تقدير كرد حليمه بنت ابى ذويب السّعديه را ، و حليمه گويد كه اندران سال قحطى بزرگ شد و بر من رنج بسيار رسيده بود و اندران شب كه محمّد ( ع ) بزاد من بخواب ديدم كه مرا يكى فريشته گرفته و به هوا برد و يكى چشمه آب ديدم كه هرگز چنان نديده بودم ، گفت ازين بخور بخوردم ، گفت نيز بخور نيز بخوردم ، گفت اكنون شير تو بسيار گردد كه ترا شيرخوارهء مىآيد كه سيّد اوّلين و آخرين است [ 1 ] ، و از خواب بيدار شدم شير خويش بسيار ديدم و قوّت خويش ، و هيچ اثر گرسنگى نيز به من راه نيافت ، ديگر روز زنان بنى سعد مرا گفتند يا حليمه امروز به دختر پادشاهى مانى ، من هيچ چيز نگفتم تا بر كوه شدم بطلب هيزم و گيا ، زمانى بود منادى بانگ كرد كه چرا بمكّه و حرم نشويد و سيّد اوّلين و آخرين را نستانيد و شير ندهيد تا كار شما به دو - جهان نيكو گردد ، آن زنان و من نيز با ايشان فرود آمديم و راه برگرفتيم هر جا كه من تنها ماندم همه نبات و سنگها مرا همى گفتند بهترين خلقان را تو يافتى نيز هيچ انديشه مدار ، تا من بيامدم همه زنان بنى سعد رفته بودند سوى مكّه من يار خويش را گفتم ما نيز ببايد رفت ، يكى ماده خرى داشتم برنشستم و رفتم من و صاحب خويش سوى مكّه ، تا من آنجا شدم اين زنان بمكّه اندر شده بودند و همه فرزندان كه مادر و پدر داشتند بستده ، من يكى مرد ديدم با شكوه به بالاى يكى خرما بن كه بيرون آمد از ميان كوه مرا گويد يا حليمه آن به تو ماندست ، تو سيّد عرب را طلب كن ، پس چون آنجا پرسيدم صاحب خويش را گفتم سيّد عرب كيست ؟ گفت عبد المطلب ، پس من اندر رفتم بمكّه زنان را ديدم كه بستده بودند فرزندان قريش را [ 2 ] ، و هر كسى چيزى يافته و باز مىگشتند
--> [ 1 ] در اصل چنين بوده : « شيرخوارهء مىآيد سيد اولين و آخرين را » ولى الف « آيد » بياء « مى » وصل است و به « ما - يا » شبيه است ، و قبل از « سيد » و بعد از آخرين « كه » و ( است ) با مركب ديگر الحاق شده و لفظ « را » از آخر تراشيده شده است . [ 2 ] در اصل ( قريش ) بوده بعد ( را ) افزوده شده .